کتاب ها و سخنرانی های استاد علی اکبر خانجانی

محل درج آگهی و تبلیغات
نوشته شده در تاريخ شنبه 10 آذر 1397 توسط حسن

بیماری و مرگ

 آدمی در همه حال احساس می کند که وجودش در این جهان حیف شده و به هدر می رود و این احساس البته در نیمه دوم عمر عمیق تر است و تبدیل به اندیشه می شود خاصه در دوران بیماری و استشمام مرگ....در حقیقت باید گفت که ترس از مرگ همان ترس از ظهور است : ترس از «از میان برخاستن»، ترس از انسان شدن: ترس از یگانگی: ترس از خدا! ترس از رویاروئی با خدا: خدائی که عین خود است. ... احساس حیف بودن و بهدر رفتگی انسان در جهان همان احساس ذاتی خدائیت است که مجال ظهور و اثبات نمی یابد و این همان منشأ یأس است و افسرده گی و نهیلیزم. و بلکه منشأ بیماری نیز همین است اعم از جسمانی و یا عصبی. و این تضادی لامتناهی و مطلق است : کسی که قدرت مطلقی را در خود با تمام وجود احساس می کند ولی در عرصه ظهور و اثبات ضعیفترین موجودات عالم است حتی میکروبی او را از پای در می آورد. پس این یأس مطلق است که انتها ندارد: یأس از خویشتن!... انسان خودش خواه ناخواه طالب مرگ می شود و مرگ هرگز بسوی او ناخوانده نمی آید و بیهوده نیست که در حدیثی آمده است که تا عزرائیل کسی را راضی نکند جانش را نمی گیرد. و انسان به لحاظی همان «جان» است که باید برخیزد.

 

از کتاب اینست انسان تألیف استاد علی اکبر خانجانی ص 79


همه کتاب های صوتی و متنی در سایت : nooreomid.net 

نشانی تلگرام:akharozzaman2@



برچسب ها : جان دادن ، مرگ ، عزرائیل ،
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 29 مهر 1397 توسط حسن

حق الیقین

11- ناکامیهاست که آدمی را به خودش نزدیک می کند.


26- با مرگ، نفس بر یگانگی خویش با جهان مطلع می شود.


34- اکثر مردم سخن خویش را نمی فهمند اینست منشأ سوء تفاهم.


71- گناه، اشکال خاصی از اعمال نیست بلکه نیت خاصی در اعمال است.


80- خشم، نشانه شکست ریاست.


102- آنچه که امروزه علم تاریخ نامیده می شود جهل تاریخ است.


107- دل تو، تو را دوست ندارد بلکه دوست تو را دوست می دارد. 

پس تسلیم دوست باش تا به دوستی با دل برسی.


از کتاب حق الیقین (2000 حکمت ) تألیف استاد علی اکبر خانجانی

@khodshenasi4




برچسب ها : شکست ، دوستی ، گناه ، مرگ ،
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 14 تير 1397 توسط حسن

عشق به نجات و ناجی


۱۸- " نجات " یک مدینه فاضله و بهشت تصویری در ذهن نیست. یک ایدئولوژی دینی یا فلسفی هم نیست بلکه رهایی از ذهن و احساس و امیال و اهداف و بستگی ها و عواطف و عشق و نفرتهاست. آدمی تا بواسطه خودشناسی به حداقل بن بست ها با تمامیت خود نرسیده باشد عطش نجات ندارد و لذا هیچ ناجی قادر به نجات او نیست.


۱۹- نجات یعنی نجات از هسته مرکزی اراده خویشتن. و عشق به نجات عشق به کسی است که تو را از تو بستاند و از شرت برهاند.


۲۰- نجات به معنای نجات از یک بیماری یا گرفتاری و ناکامی نیست. نجات از چیزی در بیرون نیست بلکه نجات از خود خویشتن است. آدمی تا به مرگ خویشتن به تمام و کمال راضی نشده باشد طالب نجات نیست و پذیرای نجات هم نیست یعنی استحقاق درک و تصدیق ناجی را ندارد.


استاد علی اکبر خانجانی

کتاب امام زمان(عج) کیست؟



برچسب ها : عطش نجات ، مرگ ، ناکامی ، رهایی از خود ،
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 9 خرداد 1397 توسط حسن


۱۴۲- در این لحظات و وضعیت ها واضح تر می توانید حق وجودم را درک کنید : آنگاه که دیگر هیچ امیدی ندارید، آنگاه که مورد نفرت همگان واقع شدید، آنگاه که با مرگ روبرو هستید، آنگاه که به خودتان خیانت کردید و آنگاه که دیگر بازی تمام است. 


استاد علی اکبر خانجانی 

کتاب هستی بایستی 




برچسب ها : ناامیدی ، نفرت ، مرگ ، خیانت ، بازی ،
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 12 دی 1396 توسط حسن

عقل چیست؟

* از دیوانه ای پرسیدم عقل چیست . گفت: نمی توانم بگویم زیرا آنرا فھم نمی کنی .

* از فقیھی پرسیدم عقل چیست . گفت : مھار نفس اماره!

* از عارفی پرسیدم عقل چیست . گفت : زنجیری است که بر جنون خویشتن زنند .

* از حکیمی پرسیدم عقل چیست . گفت : اراده خدا در بشر!

* از عاشقی پرسیدم عقل چیست . گفت : عاشق شدن !

* از عمله ای پرسیدم عقل چیست. گفت : کار کردن و کار کردن و کار کردن!

* از قبری پرسیدم عقل چیست . گفت : در مقابل روی توست.

* از خداوند پرسیدم عقل چیست . گفت : منم!زیرا کل کائنات در مھار من است.

* از خود پرسیدم عقل چیست . گفت : چیزی که بواسطه آن ھر چیزی ھمان است که ھست الا انسان

که بی عقل است اکثراً .

---------------------------------------------------

چند حکایت عرفانی

* مردی به زنش اظھار عشق کرد . زن گفت : اگر راست می گوئی ثابت کن. مرد گفت: چگونه؟ زن گفت

مرید من شو! مرد گفت حالا که خوب فکر می کنم عاشق تو نیستم چون نمی توانم مرید حرفھای تو

باشم . زن گفت : پس من مرید حرفھای تو می شوم . مرد گفت : حالا که خوب فکر می کنم واقعاً عاشق

تو ھستم.

--------------------

* عزرائیل به بالای سر بیماری رفت و گفت:« یک دقیقه دیگر وقت داری و سپس جانت را می گیرم »

بیمار گفت:« لطفاًَ صبر کن تا جواب آزمایش بدست من برسد تا لااقل بدانم به چه بیماری مرده ام ».

عزرائیل گفت: به مرضی بنام مرگ مبتلا شده ای که ھیچ علاجی ندارد جز مرگ . منتھی مرگ ھر کسی

نام خاصی دارد.


*روزی مردی به نزد عارفی آمد و گفت: ای شیخ به جستجوی خداوند آمده ام. شیخ گفت: من خود ھنوز

نجسته ام و لی اگر بخواھی دو نفری او را جستجو می کنیم چون خودش گفته که با یک نفر روبرو نمی

شود بلکه برای دو نفر آشکار می شود. مرید گفت : برای چه؟ شیخ گفت : برای اینکه اگر برای یک نفر به

تنھائی آشکار شود آن یک نفر خودش را خدا می پندارد و ادعای خدائی می کند ولی اگر یک شاھد دیگر

ھم باشد چنین ادعائی ممکن نمی شود. مرید بپرسید : حال برای کدام یک از ما آشکار می شود . شیخ

گفت: برای من در تو و برای تو ھم در من بدینگونه حق خدا محفوظ می ماند.

---------------------

به یکی گفته شد: «درب بھشت برای شما باز شده و ساعت ھشت امشب بسته می شود»*فرد

مذکور گفت: چه بد شد من ساعت ھشت و نیم با روانکاوم قرار ملاقات دارم، متأسفانه نمی توانم به

بھشت بروم.


* پزشکی در بیمارستان برای معاینه بالای سر بیماری حاضر شد و گفت:« دھانت را باز کن و بگو آ »

.بیمار گفت : آقای دکتر لطفاً برگه آزمایش ایدز خودتان را بمن نشان دھید تا به شما اجازه معاینه بدھم.


* کسی در آتش جھنم نعره می زد و می گفت:« به دادم برسید! » فرد متکبر دیگری که در ھمان

حوالی مشغول ضجه زدن بود به فرد اول گفت:« لطفاً بگو به داد من ھم برسند » .

فرد اول گفت:«چرا خودت داد نمی زنی ».فرد اول گفت: « من حوصله منت کشی ندارم »

فرد دوم گفت : من ھم اولش نداشتم .بعد پیدا کردم. تو تازه آمده ای ؟


زنی با حالت بغض به شوھرش گفت : آیا می دانی که چند وقت است نگفته ای که عاشق منی؟ مرد

گفت: بگذار حقوقم را بگیرم بعد.

* زنی با ھمکار زنش درد دل می کرد که گفت : شوھرم کلاه بزرگی سرم گذاشت. زن دوم گفت: شوھر

من ھم. درحالیکه مدتھا فکر می کردم که من کلاه سر او گذاشته ام. زن اول گفت: من ھم ھمینطور.

دومی گفت:ما زنان چقدر ساده ایم .

---------------------------------------

چند حکایت عرفانی

از حکیمی پرسیدند: عشق چیست؟ گفت: بستگی و اسارت تو در غیر تا قدر خود بدانی و به خانه

خود باز گردی و دیگر از خانه خروج نکنی و ھرزه گی ننمائی و به دزدی نروی. عشق عذاب خود

نشناسی و کفران وجود خویشتن است. آدمی تا خدا را در خود نیافته عاشق است و آنگاه

معشوق است.


از زنی پرسیدند: چرا تا به آخر دست از ناز نمی کشی با اینکه می بینی که خریداری ندارد و جز

فریب نصیبی به تو نرسانیده است. گفت: جز ناز کالائی ندارم که اگر از آن دست بکشم روسپی

شده ام. ھر چند که برای حفظ این کالا گاه مجبور به روسپی گری می شوم منتھی در خفا و با

شوھرم.


از زاھدی پرسیدند: تو خود میدانی و خلایق ھم می دانند که این زھد تماماً ریائی است پس چرا

دست نمی کشی و اینقدر بیھوده عذاب می کشی؟ گفت: یعنی فاحشه شوم!


از منافقی پرسیدند: ھمه می دانند که منافقی پس چرا توبه نمی کنی؟ گفت: بخدا که نفاق

بدترین عذاب الھی است و کسی را یارای رھائی از عذابش نیست. و این عذاب انکار کسی است

که موجب ایمانم شده بود.


از رھگذری پرسیدند: به کجا میروی و از کجا آمده ای؟ گفت: از عدم آمده ام و به عدم می روم.

ولی مدتی است که ره گم کرده و سر از دنیا در آورده ام و ھیچ ره خروجی نمی یابم.


از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد سوم ص26-24



برچسب ها : حکمت ، عقل ، عشق ، مرگ ، ایدز ، نفاق ،
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 15 آذر 1396 توسط حسن

ارزش زیستن

آدمی ذاتاً و در فراسوی اعتقاداتش موجودی است که نمی تواند بخودی خودش و برای خودش از خود و

زندگیش نھایتاً راضی باشد و احساس ارزش و ماندگاری و حس جاودانگی یابد . حتّی کافرترین و خود

خواه ترین آدمھا نیز در نیمه دوم عمر خود چون بوی مرگ به مشامشان می رسد از آنجا که اعتقاد و

امیدی به حیات بعد از مرگ ندارند لااقل می خواھند که از خودشان بر روی زمین یادگاری ماندگار داشته

باشند یعنی بقای جاوید خود را در غیر خود جستجو می کنند و لذا پرستش فرزندان و نژاد خود آخرین امید

و احساس و ارزش زندگی برای کافران است . یعنی حتّی کافران ھم ارزش حیات خود را در غیر خود می

دانند که نزدیکترین کسان آنھا یعنی فرزند و نژاد است . ولی مؤمنان این جاودانگی و ارزش حیات را در

خداوند جستجو می کنند و در نزد او امید و احساس ماندگاری دارند . ولی نشانه مطمئن و قانع کننده ذھن

و احساس مؤمن نیز در ھمین حیات زمینی رخ می نماید و آن سائر مردمان ھستند . و اینکه درحیات خود

چه خدمت ماندگاری برای بیگانگان ( غیر خود ) انجام داده اند . و اما ماندگارترین یادگار ماندگار و فناناپذیر

در نزد مردم ھمانا نور ایمان و معرفت و محبت وھدایت است که جملگی معرّف حضور جاودانه خداوند

است و خداشناسی را تداعی می کند . از جنس ھمان نوری که انبیاء و اولیاء و علما و مؤمنین مخلص به

مردم ھدیه می کنند . این ھمان نور بقای وجود این انسانھا در جھان است . آدمی بمیزانی که حقیقت و

نور پروردگار را درجھان به عرصه عرفات و اثبات می رساند دارای زندگی ارزشمندی است که او را به

زیستن راضی می کند زیرا در این عمر کوتاه و فنا شونده توانسته اثری جاودانه پدید آورد که توشه آخرت

اوست .


از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد دوم ص 102



برچسب ها : ارزش زندگی ، رضایت از زندگی ، حس جاودانگی ، مرگ ،
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 27 آبان 1394 توسط حسن

عشق خداوند

 

88 - هر که ذره ای و لحظه ای از عشق خداوند را به خودش درک کند بی تردید

از شرم می میرد و آرزوی نابودی می کند! و تا اینگونه نمیرد و فناجو نشود

دیدارش نمی کند! « به یاد آور که آرزوی مرگ می کردی قبل از آنکه او را

دیدار کنی حال آنکه دیدارش کردی.» قرآن- و اینست که گفته شده تا آدمی

نمیرد پروردگارش را دیدار نمی کند. و این موت اگر نفسانی و وجدانی

باشد بمراتب بهتر و برتر است به لحاظ استحقاق دیدارش!

 

از کتاب" عقل الهی " استاد علی اکبر خانجانی



برچسب ها : مرگ ، شرم ، آرزو ، فنا ،
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 9 مهر 1394 توسط حسن

سخنرانی ها :

 

آخرالزمان :

 

 

شیعه شناسی :

معضلات اجتماعی :

شناخت ادیان :

اسلام چیست ؟ سی دی یک

اسلام چیست ؟ سی دی دو

کفر و ایمان – سی دی یک

کفر و ایمان – سی دی دو

کفر و ایمان – سی دی سه

کفر و ایمان – سی دی چهار

حلال و حرام – سی دی یک

حلال و حرام – سی دی دو

فلسفه صدق – سی دی یک

فلسفه صدق – سی دی دو

فلسفه تکامل – سی دی یک

فلسفه تکامل – سی دی دو

ابلیس شناسی – سی دی یک

ابلیس شناسی -  سی دی دو

عدالت – سی دی یک

عدالت – سی دی دو

عدالت – سی دی سه

عدالت – سی دی چهار

عرفان چیست؟ - تک سی دی

فلسفه نماز – تک سی دی

راز نیاز – تک سی دی

مرگ و زندگی – تک سی دی

هویت ایرانی اسلامی – سی دی یک

هویت ایرانی اسلامی – سی دی دو

معرفت انسانی– سی دی یک

معرفت انسانی – سی دی دو

فلسفه شب قدر – تک سی دی

 

 خودشناسی خانواده :