کتاب ها و سخنرانی های استاد علی اکبر خانجانی

محل درج آگهی و تبلیغات
نوشته شده در تاريخ شنبه 6 مرداد 1397 توسط حسن

چند مصاحبۀ عرفانی


* عارفی را پرسیدم : کجائی؟ گفت : در جائی که ھیچکس نیست حتّی خودم .


* دیوانه ای را پرسیدم : چرا تو را به دارالمجانین آوردند؟ گفت : زیرا اینجا مجانی است و من در بیرون از اینجا جائی نداشتم چون پولی نداشتم .


* از مریدی پرسیدم : چرا از پیرت اطاعت نمی کنی؟ گفت : لزومی ندارد زیرا او از من اطاعت می کند و اطاعتش را به پای من می نویسد.


* از بچۀ ننه ای پولدار پرسیدم : چرا از مادرت نفرت داری؟ گفت : زیرا او ھرگز اجازه نداد تا بزرگ شوم .


* از یک زن فمینیست (مرد وار) پرسیدم : چرا اینقدر از مردان متنفری؟ گفت : زیرا ھرگز نتوانستم مرد شوم.


—-------------------------------


چند حکایت عرفانی:


« از شماست که بر شماست » قرآن کریم.


* ھیچکس دروغ نمی گوید الاّ به خودش.


* ھیچکس فریب نمی دھد الاّ خودش را .


* ھیچکس ظلم نمی کند الاّ به خودش.


* ھیچکس خدمت نمی کند الاّ به خودش.


* ھیچکس خیانت نمی کند الاّ به خودش.


* ھیچکس ھدایت نمی کند الاّ خودش را .


* ھیچکس گمراه نمی کند الاّ خودش را .


* ھیچکس دوست نمی دارد الاّ خودش را .


* ھیچکس دشمن نمی دارد الاّ خودش را .


* ھیچکس نیست الاّ خودش .


تذکر :ھمۀ سخنان فوق مفاھیمی قرآنی ھستند .


—----------------------------


مصاحبه ای با یک ثروتمند:


س: آیا علم بھتر است یا ثروت؟


ج: البته که ثروت بھتر است زیرا بواسطه آن می توان علم و علما را ھم خرید .


س: آیا دین بھتر است یا ثروت ؟


ج: البته که ثروت بھتر است زیرا بواسطه خیرات و مبرات می توان خدا را ھم خرید .


س: آیا عشق بھتر است یا ثروت ؟


ج: البته که ثروت بھتر است زیرا بواسطه آن می توان ھر محبوبی را خرید.


س: آیا خودت بھتری یا ثروت ؟


ج: البته که ثروت بھتر است زیرا بدون آن خودی ندارم. 


—----------------------------


چند مصاحبه خصوصی


* از دانشجویی پرسیدم : چرا با اینھمه ھزینه گزاف، دانشجوی دانشگاه آزاد اسلامی شده ای ؟


گفت: واقعاً به آزادیش می ارزد : آزادی از دانش،اسلام و مخصوصاً خانواده .


از دروغگویی پرسیدم : چرا اینقدر دروغ می گویی؟


گفت : زیرا ھیچکس باورم نمی کند.


از زنی پرسیدم : عشق بھتر است یا ثروت ؟


گفت : عشق بھتر است با ثروت .


از نو مسلمانی پرسیدم : چرا متدیّن شده ای ؟


گفت : زیرا بازار کفرم کساد شده بود .


از مؤمنی پرسیدم : چرا اینقدر نماز می خوانی ؟


گفت : کار از محکم کاری عیب نمی کند.


از جھودی پرسیدم : بانکداری اسلامی چیست ؟


گفت: جھودی که می خواھند بزور مسلمانش کنند .




از کتاب " دائرة المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد سوم ص 13-11


t.me/eshghvaerfan2



برچسب ها : بانکداری ، داتشگاه آزاد ، ثروت ، عشق ،
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 31 خرداد 1397 توسط حسن

عاشق و معشوق


اکثرا عاشق بودن را با معشوق بودن عوضی می گیرند. یعنی وقتی می خواهند که معشوق و محبوب باشند می پندارند که عاشق هستند ولی عاشق معشوق بودن خویش. یعنی عاشق پرستیده شدن! و این عین ظلم است و کفر. پس عاشق بودن عین عادل بودن است و این مقام اهل دل است.


استاد علی اکبر خانجانی 


کتاب مبانی روانشناسی عرفانی ص ۱۵



برچسب ها : اهل دل ، عاشق ، عشق ، عدل ،
نوشته شده در تاريخ جمعه 11 خرداد 1397 توسط حسن

مراحل عشق 


عشق موجب اشد نزدیکی می شود و این نزدیکی در موج اول تماما مهر و کرامت و لذت و عزت و سعادت است و در موج دوم قهر و غضب و خیانت تا سرحد نابودسازی می باشد و به غایت دور شده گی می انجامد که این غایت دوری به نزدیکی مجدد می انجامد که البته این نزدیکی لزوما فیزیکی نیست که در عرصه آفات و امراض بشری قرار گیرد. 




استاد علی اکبر خانجانی 


کتاب شناخت شناسی ص ۲۹



برچسب ها : عشق ، مهر ، غضب ، خیانت ،
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 26 فروردين 1397 توسط حسن

منشأ شک دینی، شک در عشق و شک علمی

" شک " منشأ سؤال است. و محصول ناکامی انسان در جهان. این شک محصول فروپاشی احساس و ایده سعادت و لذت است. محصول اختلال غرایز و محصول شکست انسان به عنوان یک حیوان در جهان است. ولی این شک هنوز در صدد احیای مجدد لذت و سعادت جانوری می باشد یعنی در جستجوی بهشت است. در جستجوی یک حیوانیت شدید و جاودانه و رمانتیک. این شک به سوی مذهب یا مکاتب خلق مدینه های فاضله می رود که دیر یا زود باز هم شکست می خورد و فرو می پاشد و پوچ می شود. شک از شکست و پوچ شدگی بر می خیزد و به شکست و پوچی برتر و کامل می رسد تا جائیکه انسان را بر آستانه عدم قرار می دهد. و راضی به نبودن می سازد. شک همان شک به وجود است و لذا به عدم منجر می شود....

شک دینی، شک در عشق، شک علمی، همه این شک ها محصول عدم پاسخگوئی لازم دینی و عشق و علم به غرایز بشر است....


استاد علی اکبر خانجانی

کتاب شناخت شناسی ص ۱۱





برچسب ها : شک در دین ، شکست ، اختلال در غرائز ، عشق ،
نوشته شده در تاريخ جمعه 3 فروردين 1397 توسط حسن

ایثار

۴۴۰- "من خودم را تباه می سازم و به زجر و خواری می اندازم و فدا می کنم تا تو خوشبخت شوی": خیلی غلط می کنی ای آدم خوار حقه باز! ابلیس هم این نمایش را بازی کرد و تا ابد پشیمان شد و اگر اندکی محبت و معرفت در باره خدا می داشت دست به این بازی نمی زد و ملعون خدا و خلق او نمی شد و به عذاب ابدی مبتلا نمی گشت. منظورم خباثتی مزمن است که نقاب عشق و ایثار بر صورت دارد و بر قربانیان خود منت هم می نهد. منتی که "عشق" نامیده شده است که نام واقعی اش شیطنت است. بدین ترتیب تمامیت معنای شیطان چنان تعریف شد که دیگر هرگز قابل تحریف نباشد.


از کتاب "هستی بایستی" استاد علی اکبر خانجانی




برچسب ها : عشق ، ایثار ، ابلیس ،
نوشته شده در تاريخ جمعه 3 فروردين 1397 توسط حسن

ایثار

۴۴۰- "من خودم را تباه می سازم و به زجر و خواری می اندازم و فدا می کنم تا تو خوشبخت شوی": خیلی غلط می کنی ای آدم خوار حقه باز! ابلیس هم این نمایش را بازی کرد و تا ابد پشیمان شد و اگر اندکی محبت و معرفت در باره خدا می داشت دست به این بازی نمی زد و ملعون خدا و خلق او نمی شد و به عذاب ابدی مبتلا نمی گشت. منظورم خباثتی مزمن است که نقاب عشق و ایثار بر صورت دارد و بر قربانیان خود منت هم می نهد. منتی که "عشق" نامیده شده است که نام واقعی اش شیطنت است. بدین ترتیب تمامیت معنای شیطان چنان تعریف شد که دیگر هرگز قابل تحریف نباشد.


از کتاب "هستی بایستی" استاد علی اکبر خانجانی




برچسب ها : عشق ، ایثار ، ابلیس ،
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 23 اسفند 1396 توسط حسن

عشق اگر خیمه زند

وقتی کسی عاشق می شود ديگر در کل جهان هم نمی گنجد و لذا کل زندگی اين جهان در نظرش حقیر می آيد و اعمالی شگرف انجام می دهد که دال برجنون می آيد. عاشق به آنسوی مرزهای هستی نظر دارد تا میخهای خیمه عشق را بکوبد زيرا اين خیمه بسیار وسیعتر از جهان است و لذا هرگز موفق به نصب اين خیمه نمی شود و اين خیمه را به دوش کشیده و شهر به شهر و در به در می چرخد تا جائی برای کوبیدن میخهای خیمه بیابد که خاک سست نباشد. اين سرّ خانه بدوشی عاشق است و بی خانمانی او. عاشق برای برافراشتن اين خیمه نیازمند چهار میخ است (چهاراوتاد)، چهار يار. ولی گاه تعداد ياران به سه می رسد ولی هرگز چهارمی از راه نمی رسد و يا اگر چهارمی رسید يکی از آن سه می رود. می گويند که امام زمان (عج) به هنگام ظهور چهار يار اصلی دارد که معروف به چهار اوتاد هستند و اوتاد از الفاظ قرآنی می باشد و به معنای میخها هستند. پس مشکل دو تاست: يکی میخها وديگری زمین است. چهار جان پاک و چهار نقطه از جهان پاک برای استقرار اين چهار میخ.

نکته ای هست ولی هر دل عاشق داند… عشق اگر خیمه زند کل جهان اينهمه نیست

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۱۱۷

استاد علی اکبر خانجانی



برچسب ها : عشق ، جنون ، یاران امام زمان ، اوتاد ،
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 17 دی 1396 توسط حسن

فلسفه جنایت

« جنایت » به لحاظ لغت از ریشه « جن » است پس معنای لغوی آن جن زده گی تا سر حد فعالیت

و به سر انجام رسیده گی می باشد لذا غایت جنون می باشد.

جنون یعنی رسوخ جن در نفس آدمی. پس ھویت و اراده و ھوش و روح فرد بایستی در خویشتن نباشد و

در جای دیگری مقیم شده و مسخّر گشته باشد در یک شی ( تلویزیون، کامپیوتر،اتومبیل...... ) و یا یک

فرد دیگری (ھمسر یا معشوق). و امّا نفس خود آن شی یا فرد کجاست؟ در توست و تو را به تسخیر

آورده است و درجھت اھداف خود تحت فرمان گرفته و بھرکاری وامیدارد. پس جن تو بواسطه نفس آن فرد

یا چیز دیگر بر تو رخنه می کند. زیرا اجنّه ھمواره از وجود انسان بعنوان یک وسیله استفاده می کنند.

ھر جنایتی بخاطر تصاحب و تملک چیز یا کسی انجام می گیرد. زیرا فرد از خود – بیگانه در قحطی وجود

است و می خواھد از طریق تصاحب یک چیز دیگری احساس وجود نماید. چنین واقعه ای معمولاً تحت

« عشق » تقدیس می شود و لذا ھر جنایتکاری عشق را علت بدبخت شدن خود می داند. در اینجاعنوان

عشق نام مستعار جنون است که جنایت را ممکن می سازد.


از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد سوم ص71



برچسب ها : جنایت ، جن زدگی ، تسخیر اراده ، عشق ،
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 12 دی 1396 توسط حسن

عقل چیست؟

* از دیوانه ای پرسیدم عقل چیست . گفت: نمی توانم بگویم زیرا آنرا فھم نمی کنی .

* از فقیھی پرسیدم عقل چیست . گفت : مھار نفس اماره!

* از عارفی پرسیدم عقل چیست . گفت : زنجیری است که بر جنون خویشتن زنند .

* از حکیمی پرسیدم عقل چیست . گفت : اراده خدا در بشر!

* از عاشقی پرسیدم عقل چیست . گفت : عاشق شدن !

* از عمله ای پرسیدم عقل چیست. گفت : کار کردن و کار کردن و کار کردن!

* از قبری پرسیدم عقل چیست . گفت : در مقابل روی توست.

* از خداوند پرسیدم عقل چیست . گفت : منم!زیرا کل کائنات در مھار من است.

* از خود پرسیدم عقل چیست . گفت : چیزی که بواسطه آن ھر چیزی ھمان است که ھست الا انسان

که بی عقل است اکثراً .

---------------------------------------------------

چند حکایت عرفانی

* مردی به زنش اظھار عشق کرد . زن گفت : اگر راست می گوئی ثابت کن. مرد گفت: چگونه؟ زن گفت

مرید من شو! مرد گفت حالا که خوب فکر می کنم عاشق تو نیستم چون نمی توانم مرید حرفھای تو

باشم . زن گفت : پس من مرید حرفھای تو می شوم . مرد گفت : حالا که خوب فکر می کنم واقعاً عاشق

تو ھستم.

--------------------

* عزرائیل به بالای سر بیماری رفت و گفت:« یک دقیقه دیگر وقت داری و سپس جانت را می گیرم »

بیمار گفت:« لطفاًَ صبر کن تا جواب آزمایش بدست من برسد تا لااقل بدانم به چه بیماری مرده ام ».

عزرائیل گفت: به مرضی بنام مرگ مبتلا شده ای که ھیچ علاجی ندارد جز مرگ . منتھی مرگ ھر کسی

نام خاصی دارد.


*روزی مردی به نزد عارفی آمد و گفت: ای شیخ به جستجوی خداوند آمده ام. شیخ گفت: من خود ھنوز

نجسته ام و لی اگر بخواھی دو نفری او را جستجو می کنیم چون خودش گفته که با یک نفر روبرو نمی

شود بلکه برای دو نفر آشکار می شود. مرید گفت : برای چه؟ شیخ گفت : برای اینکه اگر برای یک نفر به

تنھائی آشکار شود آن یک نفر خودش را خدا می پندارد و ادعای خدائی می کند ولی اگر یک شاھد دیگر

ھم باشد چنین ادعائی ممکن نمی شود. مرید بپرسید : حال برای کدام یک از ما آشکار می شود . شیخ

گفت: برای من در تو و برای تو ھم در من بدینگونه حق خدا محفوظ می ماند.

---------------------

به یکی گفته شد: «درب بھشت برای شما باز شده و ساعت ھشت امشب بسته می شود»*فرد

مذکور گفت: چه بد شد من ساعت ھشت و نیم با روانکاوم قرار ملاقات دارم، متأسفانه نمی توانم به

بھشت بروم.


* پزشکی در بیمارستان برای معاینه بالای سر بیماری حاضر شد و گفت:« دھانت را باز کن و بگو آ »

.بیمار گفت : آقای دکتر لطفاً برگه آزمایش ایدز خودتان را بمن نشان دھید تا به شما اجازه معاینه بدھم.


* کسی در آتش جھنم نعره می زد و می گفت:« به دادم برسید! » فرد متکبر دیگری که در ھمان

حوالی مشغول ضجه زدن بود به فرد اول گفت:« لطفاً بگو به داد من ھم برسند » .

فرد اول گفت:«چرا خودت داد نمی زنی ».فرد اول گفت: « من حوصله منت کشی ندارم »

فرد دوم گفت : من ھم اولش نداشتم .بعد پیدا کردم. تو تازه آمده ای ؟


زنی با حالت بغض به شوھرش گفت : آیا می دانی که چند وقت است نگفته ای که عاشق منی؟ مرد

گفت: بگذار حقوقم را بگیرم بعد.

* زنی با ھمکار زنش درد دل می کرد که گفت : شوھرم کلاه بزرگی سرم گذاشت. زن دوم گفت: شوھر

من ھم. درحالیکه مدتھا فکر می کردم که من کلاه سر او گذاشته ام. زن اول گفت: من ھم ھمینطور.

دومی گفت:ما زنان چقدر ساده ایم .

---------------------------------------

چند حکایت عرفانی

از حکیمی پرسیدند: عشق چیست؟ گفت: بستگی و اسارت تو در غیر تا قدر خود بدانی و به خانه

خود باز گردی و دیگر از خانه خروج نکنی و ھرزه گی ننمائی و به دزدی نروی. عشق عذاب خود

نشناسی و کفران وجود خویشتن است. آدمی تا خدا را در خود نیافته عاشق است و آنگاه

معشوق است.


از زنی پرسیدند: چرا تا به آخر دست از ناز نمی کشی با اینکه می بینی که خریداری ندارد و جز

فریب نصیبی به تو نرسانیده است. گفت: جز ناز کالائی ندارم که اگر از آن دست بکشم روسپی

شده ام. ھر چند که برای حفظ این کالا گاه مجبور به روسپی گری می شوم منتھی در خفا و با

شوھرم.


از زاھدی پرسیدند: تو خود میدانی و خلایق ھم می دانند که این زھد تماماً ریائی است پس چرا

دست نمی کشی و اینقدر بیھوده عذاب می کشی؟ گفت: یعنی فاحشه شوم!


از منافقی پرسیدند: ھمه می دانند که منافقی پس چرا توبه نمی کنی؟ گفت: بخدا که نفاق

بدترین عذاب الھی است و کسی را یارای رھائی از عذابش نیست. و این عذاب انکار کسی است

که موجب ایمانم شده بود.


از رھگذری پرسیدند: به کجا میروی و از کجا آمده ای؟ گفت: از عدم آمده ام و به عدم می روم.

ولی مدتی است که ره گم کرده و سر از دنیا در آورده ام و ھیچ ره خروجی نمی یابم.


از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد سوم ص26-24



برچسب ها : حکمت ، عقل ، عشق ، مرگ ، ایدز ، نفاق ،
نوشته شده در تاريخ شنبه 9 دی 1396 توسط حسن

امام کیست؟

امام یک رھبر دینی را گویند که قدرت روحانی تبدیل دین به ایمان و عشق را در قلوب دیگران داشته
باشد. فرق امام با یک عالم و فقیه یا روشنفکر دینی در ھمین نکته است . انسانی ممکن است در علوم
دینی یک علاّمه باشد و خطابه ھائی بس علمی و مستدّل و پرشوری داشته باشد ولی نتواند دین را در
قلوب مردم تبدیل به محبّت حق و عشق به ھدایت نماید . چنین کسی ھر چه باشد در قلمرو امامت جای
ندارد . ولی گاه یک فرد که در علوم دینی و تحصیلات فقھی و قرآنی ھیچ تبحری ندارد و حتّی چه بسا
بیسواد است می تواند در جایگاه امام قرار گیرد و منبع الھام ایمان و عشق به حقّ و شور معرفت و تقوا
در میان مردم شود ھمانطور که اکثر پیامبران و قدیسین و عارفان و اصل اینگونه بوده اند . در واقع سواد
و مدارک مدرسه ای و عاریه ای امری لازم برای امر امامت نیست . در واقع گوھرۀ اصلی و واجب و لازم
برای امر امامت داشتن ،عشق الھی به ھدایت و القای نور ایمان و محبّت به دین و احکام و حدود الھی
می باشد که بدون این گوھره، دریائی از علوم دینی و فقه و حدیث و قرآن و تاریخ و ادبیات بخودی خود
نمی تواند حامل امر ھدایت و ولایت در مردم باشد و چه بسا ایجاد شرک و نفاق می کند زیرا اطاعتی که
قلبی و از روی حُبّ نباشد منشأ اصلی انشقاق و نفاق است و تقلیدی محض که به بخل و عداوت و
سلطه گری می انجامد .
ولی آنکه نور ایمان دارد حتّی بدون ھیچ سوادی می تواند احکام الھی را از فطرت خویش استخراج نموده
و قرآن را از دلش بخواند و به مردمان ھدیه کند و امام مردم باشد و اسوۀ تقوا .

از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد سوم ص21


برچسب ها : امام ، رهبری ، عشق ، روشنفکر ، علوم دینی ، تقلید ،
.: Weblog Themes By Pichak :.


تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک | قدرت :   آرام بلاگ
سایت تفریحی خبری خشکشویی آنلاین غرفه سازی طلاق توافقی دوربین مداربسته نمایندگی تعمیرات سونی طراحی سایت شرکتی
خشکشویی آنلاین بستن تبلیغات [x]