کتاب ها و سخنرانی های استاد علی اکبر خانجانی

محل درج آگهی و تبلیغات
نوشته شده در تاريخ جمعه 15 دی 1396 توسط حسن

آنکه ایمان ندارد...

آرامش ندارد .

ادب ندارد .

عزّت نفس ندارد .

اتکاء به نفس ندارد .

وفا ندارد .

جدیّت ندارد .

محبّت ندارد .

دوست ندارد .

اعتماد ندارد .

عقل ندارد .

نظافت ندارد .

باوری ندارد .

ھوش ندارد .

سیری ندارد .

اختیار ندارد .

حیاء ندارد .

صداقت ندارد .

زیرا ھمه صفات نیک آدمی حاصل بی نیازی اوست و ایمان عرصه بی نیازی است .

-----------------------

حکمت جاوید ( فلسفه شکست)

ھر شکستی فقط یک معنا دارد و آن امر به خروج از وضعیت موجود است .

آدمی غریزتاً دوستدار دشمن خویش است و اینست راز شکست در عشق .

شکست ، ایده ای است که با آن می جنگیم تا رخ ندھد ولی رخ می دھد .

کسی که ھمواره برای شکست خوردن آماده است شکست نمی خورد .

شکست یعنی شکست خوردن درنبرد با قوانین طبیعت .

شکست ابدی آنست که درک و تصدیق نشود .

شکستی جز شکست اراده انسان در مقابل اراده خدا نیست .

کسی که به استقبال شکست خود می رود و در آن مشارکت می کند و از آن سبقت میجوید

شکست را شکست می دھد .


شکست انسان در جھان راز تنھا شدن اوست .

آدمی از شکست نمی ھراسد بلکه از تنھا شدن می ھراسد .

کسی که تنھائی را بپذیرد ھرگز شکست نمی خورد .

شکستی جز شکست « من » نیست .

آنکه در بیرون پیروز می شود در درون شکست می خورد .

-----------------

حکمت جاوید ( دجالیها )

ھر حقیقتی دجّالی دارد و :

دجّال عرفان ، لاابالیگری است .

دجّال علم ، دانشگاه است .

دجّال عدل ، دموکراسی است .

دجّال صدق ، بی حیائی است .

دجّال ارادت ، تقلید است .

دجّال حکمت ، پزشکی است .

دجّال ذکر ،ورد است .

دجّال عشق ، ایثار است .

دجّال ایمان ، بیمه است .

دجآل حجاب ، شیکی است .

دجّال آخرالزمان ، تکنولوژی است .

دجّال اختیار ، آزادی است .

دجّال عصمت ، فمینیزم است .

دجّال توحید ، خدای خیالی است .

دجّال واقعیت ، آرزو است .

-----

حکمت جاوید ( حیرت )

حیرتا از آدمی که خود را باور ندارد و متحیِّر است از اینکه چرا کسی باورش ندارد .

حیرتا از آدمی که بخود رحم نمی کند و متحیّر است از اینکه چرا کسی به او رحم نمی کند .

حیرتا از آدمی که خود را دوست نمی دارد و متحیر است از اینکه چرا کسی دوستش نمی

دارد .

حیرتا از آدمی که خود را نمی فھمد و متحیر است از اینکه چرا کسی او را فھم نمی کند .

حیرتا از آدمی که با خود صادق نیست و متحیر است از اینکه چرا کسی با او صادق نیست .

حیرتا از آدمی که بخود حرمت نمی نھد و متحیر است از اینکه چرا کسی حرمتش نمی نھد.

حیرتا از آدمی که بھمه دروغ می گوید و ھمه را دعوت به صدق می کند .

حیرتا از آدمی که به دوست خود دشمنی می کند و با دشمنانش دوستی می کند .

حیرتا از آدمی که به فردا شکی ندارد ولی به زندگی بعد از مرگ شک دارد .

حیرتا از آدمی که خدای نادیده را می شناسد ولی خودش را نمی شناسد .

حیرتا از آدمی که از ریا کردن خسته نمی شود و لحظه ای نمی خواھد خودش باشد .

-----------------------

حکمت جاوید (خداشناسی)

خداوند ،ھستی موجودات است و نیستی آنھا : ھستی نِیستی و نیستی ھِستی ، ھستیِ

ھستی و نیستی نِیستی .

خداوند تنھا موجودی است که ھمه او را می شناسند .

خداوند آنگاه شدیدتر حضور دارد که ما در خود حضور داریم .

ھرگاه که بخود می آئیم خدا را می یابیم .

خداوند ھمان خود – آئی است .

آنگاه که بیخود ھستیم خداوند مراقب ماست ولی آنگاه که بخود میآئیم ما مراقب او ھستیم .

آنگاه که کاری را برای خدا انجام می دھیم او مشغول انجام کاری ویژه برای ماست .

آنچه را که ھر کسی خدای خود می نامد ھمان تنھائی اوست .

خداوند بر جمعیت است ولی در فردیت .

ھر که خدا را ببیند نگاھش بر او مات می شود یعنی می میرد .

خدا به سراغ ھر که برود ھمه از او می گریزند .

ھر که به سراغ خدا برود ھمه مردمان او را محاصره می کنند .

خداوند عدم ماست و ما وجود او ھستیم و بدینگونه خلیفه یکدیگریم .

خداوند در آن واحد فقط در یک نفر است و آن ھم امام اوست .

------------------------

حکمت جاوید (دوستی)

سرنوشت تو ھمواره بدست نزدیکترین دوست تو نوشته می شود .

دوست تو دشمن ارادۀ نفسانی توست .

ھیچ اقدام سرنوشت سازی به تنھائی اتخاذ نمی شود .

امام تو نزدیکترین دوست توست .

از دوستی دور نمی شوی مگر اینکه به دشمنی نزدیک می شوی .

فامیل ھرگز دوست نخواھند بود .

دوست تو ھرگز تو را نمی ستاید .

کسی که دوست صدیقی ندارد جز خود فروشی ھنری ندارد .

وفای به دوست وفای به خداست و خیانت به دوست خیانت به خداست .

دوست ، عزّت نفس تو را می خواھد نه لذّت نفس تو را .

دوست تو کسی است که تو را بی نیاز می سازد .

کسی که به دوست صدیقی خیانت می کند خود را مجاناً در اختیار دشمن می نھد .

کسی که دوست صدیقی ندارد دعایش اجابت نمی شود .

دوست تو کسی است که زشتی ھایت را در نھان بر تو آشکار می کند .

در قبال دوست ، تو ھمواره دشمن خودی .

دوست تو کسی است که ھرگز با تو معامله نمی کند .

کسی که دوست را می فروشد خود را پیشتر فروخته است .

آنچه که در قیامت محاسبه می شود وفا و یا جفای به دوست است .

-----------------------------

حکمت جاوید (زن)

زن با محبّت می آید و با تازیانه می ماند .

زنی که عاشق باشد عصمت را درک می کند و لاغیر .

زنی که عاشق نباشد دینش یا ریائی است و یا خرافی .

مقام عشق برای زن محصول اطاعتش از عاشق خویش است .

زنی که ھمسرنوشت ھمسر خود نباشد مادر فرزندان خود ھم نیست .

زنی که عاشق نباشد عقلش ھمان مکر اوست .

زنی که برای شوھرش ناز کند برای سائر مردان عشوه می کند .

آنچه که زن شوھردار را به زنا می کشاند انتقامجوئی از شوھر است .

زنی که عصمت داشته باشد ھمواره نگران آن است .

زنی که شوھرش را تھدید به خیانت کند حتماً خیانت می کند .

اشتغال بیرونی زن ھرگز انگیزۀ اقتصادی ندارد .

زن فقط بواسطه تمکین جنسی قدرت پذیرش ولایت زناشوئی می یابد .

دین زن سه رکن دارد : حجاب ، اطاعت و قناعت .

برابری زن و مرد از منظر زنان چیزی جز آزادی جنسی نیست .

زن ھرگز علاقه ای به علم ندارد الا بعنوان حربه ای بر علیه مرد .

زنی که از تنھائی نمی ھراسد از زنا ابائی ندارد .

طلاق گرفتن زن یا برای حفظ عصمت است یا امکان فسق.

زنی که حیا ندارد وفا ھم ندارد .

ازدواج زن کافر پشتوانه فسق اوست .

زنای زن ، معلول استفادۀ ابزاری از پائین تنه است .

زن کافر زنی است که از زن بودن خود بیزار است .

زنی که از زنانیت خود بیزار است زنائی می شود .

--------------------------------

حکمت جاوید( ترین ها )

ترسوترین آدمھا درپشت سر دلیرترین انسانھا راه می روند .

کافرترین آدمھا را در اطراف مؤمن ترین انسانھا می یابیم .

شقی ترین آدمھا در خانه مھربانترین انسانھا زیست می کنند.

ابله ترین آدمھا را مرید خردمندترین انسانھا می یابیم .

ناپاکترین آدمھا محبوب پاکترین انسانھا می شوند .

ریاکارترین آدمھا دم از دوستی با صادقترین انسانھا می زنند .

بدترین آدمھا در رابطه با خوبترین انسانھا پدید می آیند .

نتیجه : و لذا خوبان ھمواره تنھا و بد نام ھستند . خوبان برای نجات بدان آمده اند .

------------------------------------------

حکمت جاوید ( عشق)

عشق عبارت است از نزول آسمان بر زمین ، تجلّی ماورای طبیعت در طبیعت و نور لطف پروردگار و ھدایت

حق که از دل عاشق وجود معشوق را مخاطب قرار می دھد . پس وای بر عاشقی که خودش را مالک

این عشق بداند و لذا بر معشوق منّت نھد و عشق را به تجارت گذارد و ھزاران دریغ بر معشوق که این

عشق را انکار نموده و یا بواسطه آن قصد سلطه بر عاشق را داشته باشد و از اطاعت عاشق سرپیچی

نماید . معشوقی که از اطاعت امر عاشقش سرپیچی کند از امر و ھدایت و غایت لطف خداوند سرپیچی

نموده است و بزرگترین ظلم ممکن را بخودش روا داشته و به جنّت زمین پشت نموده است .

-----------------------

حکمت جاوید ( چه کسی عشق را نفرت میدارد ؟ )

کسی که عھد و وفا را بندگی می داند .

کسی که توجّه را تجسس می داند .

کسی که رحم را تحقیر می کند.

کسی که انتقاد خصوصی را اھانت می پندارد .

کسی که از خود گذشتگی را مسخره می کند.

کسی که ابراز محبت را سبکسری می خواند.

کسی که اظھار نیاز را بدبختی می داند.

کسی که بجای عذر خواھی ،خود را مسخره می کند.

کسی که ادب و حیا را عقب مانده گی می فھمد .

کسی که خویشتن داری را ریا می نامد .

کسی که علاقه قلبی را در خود سرکوب می کند.

کسی که تجاوز گر را صاحب اقتدار می داند .

کسی که از گفتن و شنیدن « دوستت دارم » وحشت دارد .

کسی که خصم جاودانگی است .

کسی که دشمن خداست .

کسی که صبر و عفو و گذشت را حقارت می داند.

کسی که ساده گی و صمیمیت را حماقت می خواند .

کسی که اعتماد را بلاھت می پندارد.

کسی که بواسطه تبھکاریھایش نمی تواند حتّی ذره ای خود را دوست بدارد.


از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد سوم ص53-48



برچسب ها : شکست در زندگی ، دجال ، آخرالزمان ، انسان شناسی ،
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 12 دی 1396 توسط حسن

عقل چیست؟

* از دیوانه ای پرسیدم عقل چیست . گفت: نمی توانم بگویم زیرا آنرا فھم نمی کنی .

* از فقیھی پرسیدم عقل چیست . گفت : مھار نفس اماره!

* از عارفی پرسیدم عقل چیست . گفت : زنجیری است که بر جنون خویشتن زنند .

* از حکیمی پرسیدم عقل چیست . گفت : اراده خدا در بشر!

* از عاشقی پرسیدم عقل چیست . گفت : عاشق شدن !

* از عمله ای پرسیدم عقل چیست. گفت : کار کردن و کار کردن و کار کردن!

* از قبری پرسیدم عقل چیست . گفت : در مقابل روی توست.

* از خداوند پرسیدم عقل چیست . گفت : منم!زیرا کل کائنات در مھار من است.

* از خود پرسیدم عقل چیست . گفت : چیزی که بواسطه آن ھر چیزی ھمان است که ھست الا انسان

که بی عقل است اکثراً .

---------------------------------------------------

چند حکایت عرفانی

* مردی به زنش اظھار عشق کرد . زن گفت : اگر راست می گوئی ثابت کن. مرد گفت: چگونه؟ زن گفت

مرید من شو! مرد گفت حالا که خوب فکر می کنم عاشق تو نیستم چون نمی توانم مرید حرفھای تو

باشم . زن گفت : پس من مرید حرفھای تو می شوم . مرد گفت : حالا که خوب فکر می کنم واقعاً عاشق

تو ھستم.

--------------------

* عزرائیل به بالای سر بیماری رفت و گفت:« یک دقیقه دیگر وقت داری و سپس جانت را می گیرم »

بیمار گفت:« لطفاًَ صبر کن تا جواب آزمایش بدست من برسد تا لااقل بدانم به چه بیماری مرده ام ».

عزرائیل گفت: به مرضی بنام مرگ مبتلا شده ای که ھیچ علاجی ندارد جز مرگ . منتھی مرگ ھر کسی

نام خاصی دارد.


*روزی مردی به نزد عارفی آمد و گفت: ای شیخ به جستجوی خداوند آمده ام. شیخ گفت: من خود ھنوز

نجسته ام و لی اگر بخواھی دو نفری او را جستجو می کنیم چون خودش گفته که با یک نفر روبرو نمی

شود بلکه برای دو نفر آشکار می شود. مرید گفت : برای چه؟ شیخ گفت : برای اینکه اگر برای یک نفر به

تنھائی آشکار شود آن یک نفر خودش را خدا می پندارد و ادعای خدائی می کند ولی اگر یک شاھد دیگر

ھم باشد چنین ادعائی ممکن نمی شود. مرید بپرسید : حال برای کدام یک از ما آشکار می شود . شیخ

گفت: برای من در تو و برای تو ھم در من بدینگونه حق خدا محفوظ می ماند.

---------------------

به یکی گفته شد: «درب بھشت برای شما باز شده و ساعت ھشت امشب بسته می شود»*فرد

مذکور گفت: چه بد شد من ساعت ھشت و نیم با روانکاوم قرار ملاقات دارم، متأسفانه نمی توانم به

بھشت بروم.


* پزشکی در بیمارستان برای معاینه بالای سر بیماری حاضر شد و گفت:« دھانت را باز کن و بگو آ »

.بیمار گفت : آقای دکتر لطفاً برگه آزمایش ایدز خودتان را بمن نشان دھید تا به شما اجازه معاینه بدھم.


* کسی در آتش جھنم نعره می زد و می گفت:« به دادم برسید! » فرد متکبر دیگری که در ھمان

حوالی مشغول ضجه زدن بود به فرد اول گفت:« لطفاً بگو به داد من ھم برسند » .

فرد اول گفت:«چرا خودت داد نمی زنی ».فرد اول گفت: « من حوصله منت کشی ندارم »

فرد دوم گفت : من ھم اولش نداشتم .بعد پیدا کردم. تو تازه آمده ای ؟


زنی با حالت بغض به شوھرش گفت : آیا می دانی که چند وقت است نگفته ای که عاشق منی؟ مرد

گفت: بگذار حقوقم را بگیرم بعد.

* زنی با ھمکار زنش درد دل می کرد که گفت : شوھرم کلاه بزرگی سرم گذاشت. زن دوم گفت: شوھر

من ھم. درحالیکه مدتھا فکر می کردم که من کلاه سر او گذاشته ام. زن اول گفت: من ھم ھمینطور.

دومی گفت:ما زنان چقدر ساده ایم .

---------------------------------------

چند حکایت عرفانی

از حکیمی پرسیدند: عشق چیست؟ گفت: بستگی و اسارت تو در غیر تا قدر خود بدانی و به خانه

خود باز گردی و دیگر از خانه خروج نکنی و ھرزه گی ننمائی و به دزدی نروی. عشق عذاب خود

نشناسی و کفران وجود خویشتن است. آدمی تا خدا را در خود نیافته عاشق است و آنگاه

معشوق است.


از زنی پرسیدند: چرا تا به آخر دست از ناز نمی کشی با اینکه می بینی که خریداری ندارد و جز

فریب نصیبی به تو نرسانیده است. گفت: جز ناز کالائی ندارم که اگر از آن دست بکشم روسپی

شده ام. ھر چند که برای حفظ این کالا گاه مجبور به روسپی گری می شوم منتھی در خفا و با

شوھرم.


از زاھدی پرسیدند: تو خود میدانی و خلایق ھم می دانند که این زھد تماماً ریائی است پس چرا

دست نمی کشی و اینقدر بیھوده عذاب می کشی؟ گفت: یعنی فاحشه شوم!


از منافقی پرسیدند: ھمه می دانند که منافقی پس چرا توبه نمی کنی؟ گفت: بخدا که نفاق

بدترین عذاب الھی است و کسی را یارای رھائی از عذابش نیست. و این عذاب انکار کسی است

که موجب ایمانم شده بود.


از رھگذری پرسیدند: به کجا میروی و از کجا آمده ای؟ گفت: از عدم آمده ام و به عدم می روم.

ولی مدتی است که ره گم کرده و سر از دنیا در آورده ام و ھیچ ره خروجی نمی یابم.


از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد سوم ص26-24



برچسب ها : حکمت ، عقل ، عشق ، مرگ ، ایدز ، نفاق ،
نوشته شده در تاريخ جمعه 8 دی 1396 توسط حسن


چند مصاحبۀ عرفانی

*عارفی را پرسیدم : کجائی ؟گفت : در جائی که ھیچکس نیست حتّی خودم .

*دیوانه ایی را پرسیدم :چرا تورا به دارالمجانین آوردند ؟ گفت :زیرا اینجا مجانی است و من در بیرون از
اینجا جائی نداشتم چون پولی نداشتم .

*از مریدی پرسیدم : چرا از پیرت اطاعت نمی کنی ؟ گفت : لزومی ندارد زیرا او از من اطاعت می کند و
اطاعتش را به پای من می نویسد .


*از بچۀ ننه ای پولدار پرسیدم : چرا از مادرت نفرت داری ؟گفت : زیرا او ھرگز اجازه نداد تا بزرگ شوم .

*از یک زن فمینیست (مرد وار) پرسیدم : چرا اینقدر از مردان متنفری ؟ گفت : زیرا ھرگز نتوانستم مرد
شوم.
----------------------------------------------------------------
چند حکایت عرفانی:

« از شماست که بر شماست » قرآن کریم

*ھیچکس دروغ نمی گوید الاّ به خودش.

*ھیچکس فریب نمی دھد الاّ خودش را .

*ھیچکس ظلم نمی کند الاّ به خودش.

*ھیچکس خد مت نمی کند الاّ به خودش.

*ھیچکس خیانت نمی کند الاّ به خودش.

*ھیچکس ھدایت نمی کند الاّ خودش را .

*ھیچکس گمراه نمی کند الاّ خودش را .

*ھیچکس دوست نمی دارد الاّ خودش را .

*ھیچکس دشمن نمی دارد الاّ خودش را .

*ھیچکس نیست الاّ خودش .

تذکر :ھمۀ سخنان فوق مفاھیمی قرآنی ھستند .

------------------------------------------------------------------------
مصاحبه اي با یک ثروتمند:

س:آیا علم بھتر است یا ثروت؟
ج:البته که ثروت بھتر است زیرا بواسطه آن می توان علم و علما را ھم خرید .

س:آیا دین بھتر است یا ثروت ؟
ج:البته که ثروت بھتر است زیرا بواسطه خیرات و مبرات می توان خدا را ھم خرید .

س:آیا عشق بھتر است یا ثروت ؟
ج:البته که ثروت بھتر است زیرا بواسطه آن می توان ھر محبوبی را خرید.

س:آیا خودت بھتری یا ثروت ؟
ج:البته که ثروت بھتر است زیرا بدون آن خودی ندارم .

--------------------------------------------------
چند مصاحبه خصوصی

*از دانشجویی پرسیدم : چرا با اینھمه ھزینه گزاف دانشجوی دانشگاه آزاد اسلامی شده ایی ؟
گفت :واقعاً به آزادیش می ارزد : آزادی از دانش،اسلام و مخصوصاً خانواده .

****
از دروغگویی پرسیدم : چرا اینقدردروغ می گویی ؟
گفت : زیرا ھیچکس باورم نمی کند .
****
از زنی پرسیدم : عشق بھتر است یا ثروت ؟
گفت : عشق بھتر است با ثروت .
****
از نو مسلمانی پرسیدم : چرا متدیّن شده ایی ؟
گفت : زیرا بازار کفرم کساد شده بود .
****
از مؤمنی پرسیدم : چرا اینقدر نماز می خوانی ؟
گفت : کار از محکم کاری عیب نمی کند.

از جھودی پرسیدم : بانکداری اسلامی چیست ؟
گفت: جھودی که می خواھند بزور مسلمانش کنند .

از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد سوم ص 13-11



برچسب ها : مصاحبه عرفانی ، فمنیزم ، علم یا ثروت ، دانشگاه آزاد ، بانکدارای اسلامی ،
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 28 آذر 1396 توسط حسن

پیروزي بزرگ

علی (ع) می فرماید: « یأس پیروزی بزرگ است ». گوئی بکام رسیدگیھا جملگی پیروزیھای حقیرند و

فقط ناکامی و یأس حاصل از آن پیروزی بزرگ است . چرا؟ زیرا انسان آنگاه که از ھمه کس و ھمه چیز و

جھان بیرونش مأیوس شد تازه بخودش میرسد و این آستانه پیروزی عظیم است ھمانطور که

خودشناسی ھم علم اعظم است . آدمی ھر چه که زودتر از غیر خود مأیوس شود زودتر به غایت دنیا و

آستانه آخرت رسیده است و مابقی عمرش را با خود زندگی می کند و خود را می آزماید . یعنی خود

آزمونگر را می آزماید و این ھمان عرصه شناخت شناسی است و در این عرصه آدمی بتازگی علت

ناکامیھا و شکست ھای گذشته را درک می کند زیرا در می یابد که او ھرگز نمی دانسته که چه می

خواھد زیرا خواسته ھایش از خود او نبوده بلکه خواسته ھا از دیگران به او القا شده است . او ھرگز

خودش نبوده است او ھمواره غیر بوده و دیگران در او و به جای او زیسته اند به ھمین دلیل ھیچ امری او

را راضی نکرده است زیرا خود او گم بوده است و حالا خود را یافته است و میخواھد بداند که چه میخواھد

. ولی ھر چه که بیشتر در خود تأمل می کند می بیند که براستی ھیچ چیزی نمی خواھد که ارزش آنرا

داشته باشد تا خود را به زجر و عذاب افکند فقط یک حداقل معیشت است که بھر طریقی به آسانی می

آید و نیاز به جان کندن نیست . لذا او خود را بکام رسیده و پیروز می یابد و مجال این را پیدا می کند تا

چیزی برتر از این دنیا بخواھد که جاودانه باشد . او تازه این مجال را یافته که به بعد از این جھان فکر کند

به معنای حیات و ھستی و علت آمدن و رفتن . این پیروزی معنای انسان است و انسانیت .


از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد دوم ص 188



برچسب ها : یاس و ناامیدی ، شکست و پیروزی ، آرزوها ، شناخت خود ،
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 23 مهر 1396 توسط حسن
تصوف چیست؟

شاید ھیچ مسلک و مذھبی در طول تاریخ به اندازه « تصوّف »تقدیس و لعن نشده است. و بی تردید
تصوّف نیز مثل ھمه مکاتب و مذاھب دارای دو صورت و جلوه بوده است جلوه حقیقی و جلوه جعلی و
دجّالی. این ھمان مذھب ضد مذھب یا نفاق است که تصوّف را ھم بازیچه دین فروشان نموده و مبدّل به
دکان و تجارت ویژه ای ساخته است. لفظ صوفی (سوفی) سابقه ای بس کھن دارد و نخستین بار از
حکمت یونان باستان و از شھر الئات برخاسته است و بانیان حکمت توحیدی در این دیار معروف به
سوفیست بودند. این واژه مشتق از sophia به معنای حقیقت و یک سوفیست بمعنای حکیمی بوده که به
حق رسیده و خود مظھر آن شده است و لذا ھمه این سوفیست ھا دارای مکاشفات و کرامات بوده و لذا
در نزد مردمان جاھل معروف به جادوگر بودند. نخستین سوفیست ھا عبارت بودند از : پارمنیدز، اگزنوفان،
زنون و جورجیاس. مشھورترین و شاید آخرین فرد این مکتب در یونان ھمان سقراط حکیم است که خود را
پیامبر این مکتب معرفی نمود و شھید شد. این حکیمان جملگی ھویتی مردمی و فقیرانه داشته و
عمرشان به تعلیم حکمت و شفا دادن به امراض مردم سپری شد و بسیاری از آنان به تحریک حکّآم وقت
تبعید و یا کشته شدند وخانه شان سوزانده و آثارشان نابود شد. به زبان خودمان اینان را بایستی
عارفانی واصل دانست که اسوه ھای فضیلت در میان مردم بودند. اینان سالکان وادی خودشناسی
عملی یا حکمت عملی بودند.
تصوّف درجھان اسلام نیز ادامه ھمان نھضت فکری و روحانی است که بر مبنای عرفان اسلامی و تعالیم
پیامبر اکرم و علی (ع) و سلمان فارسی و مدرسه صفّه درجوار خانه پیامبر تحکیم واحیاء شده است که
« خودشناسی –خداشناسی » در سرلوحه معارف آنان قرار داشت. از این منظر بایستی پیامبر و علی
(ع) و سلمان را نخستین صوفیان کامل در تاریخ اسلام دانست. در واقع بایستی وحی محمدی را یکی از
آخرین مدارج کمال تصوّف در تاریخ جھان دانست که با معراجش به اوج رسید. می دانیم که مدرسه صفّه
به امر خداوند در کتابش به پیامبرش امر شد که : بایستی برخی از مؤمنان خاص عمر خود را وقف کسب
معرفت نمایند. بنابراین نام « صفه »بر این مدرسه می تواند ادامه و تکرار ھمان نھضت سوفیای یونان
باشد ھر چند که برخی بر این باورند که صفّه بمعنای سایه بان است و چون مریدان این مدرسه در زیر
سایه بانی مشغول تعلیم می شدند لذا نام صفه بر این گروه مدرسه باقی مانده است، الله اعلم! بھرحال
فرقی ھم نمی کند.
و اما آفات و امراض و مفاسدی که بر مدار تصوّف پدید آمده و یا به آن نسبت داده شده است امر عجیب و
غریبی نیست و از جنس ھمان آفت یا اتھاماتی است که بر کل کالبد اسلام و تشیع وارد شده است .
بنظر ما این آفات و اتھامات از دو نوع بوده است . یکی سوء استفاده عمدی شیادان و دجالان از این مکتب
و نیز اتھامات حکّام جبار و فاسد است. و اما دیگری جھل مردم و برخی پیروان بوده است. و اما در مورد
اول جای بحثی نیست ولی در مورد دوم یک نکته شدیداً قابل ذکر است و آن اینکه برخی از مردمان از
روی ھوی و ھوس و حرص و تقلید خواسته اند که فقط اعمال خارق العاده و مکاشفات و کرامات صوفیان
حقه را به قصد سوء استفاده و مردم فریبی و جاه طلبی بیاموزند و لذا به تقلید از برخی آداب آنان
پرداخته اند مثل چله نشینی ھای تصنعی و غیره. و در اینجا یکبار دگر به یاد آن سخن امام علی(ع) علت
این فساد و تحریف را در می یابیم که : ھیچکس بقصد اینکه خواست عارف شود ، نشد! کسی به حق
میرسد که عاشقش باشد و تمام زندگیش را در این راه نھد و نه از روی ھوس و حرص و تقلید و
ماجراجوئی . برخی پنداشته اند که کرامت نوعی فوت و فن است. بنده نیز برخی از این سوداگران را
تجربه کرده ام که فقط به قصد یادگرفتن فوت و فن شفاعت و کرامت بسویم آمدند و حتی برای مدتی
تظاھر به تقوی و ارادت نمودند و نھایتاً بور شده و رفتند و تھمت ھا و عداوتھا نمودند.
امروزه عده کثیری از جماعت موسوم به درویش در کشورمان نیز ادامه تاریخی ھمان تصوف ضد تصوف
ھستند که بنام عرفان فتنه ھا و فسادھا می کنند و در واقع کمترین بوئی از این حق بزرگ نبرده اند و فقط
به سودای ماجراجوئیھای به اصطلاح عرفانی و ماورای طبیعی به بازی با معارف توحیدی پرداخته و لذا به
اشد عذابھا و رسوائی ھا دچار شده اند. و حتی چله نشینی ھای من در آوردی به نمایش می گذارند تا
مردمان بفریبند و چه بسا ناگاه دچار الھامات غیبی شوند تا بتوانند عقل و جیب مردم را غارت کنند.
این را باید بدانیم که ھمه عارفان بزرگ ما مریدان و مخصلین یکی از این صوفیان حقه و اولیای خدا بوده اند
مثل مولوی، حافظ، عطار و غیره. تصوف غایت و اوج دین و تقوا و اخلاص است و چه بسا برخی از حدود
احکام عرف و شرع عامه را در می نوردد. در این باره علی (ع) بو ضوح سخن گفته است :
«ای مومنان بدانید که ھر چیزی را حد و غایتی است و اسلام را نیز . پس شما ای مومنان دین خود را در
اسلام به کمال برسانید و آنگاه برای خدا خروج کنید »
مکاشفات غیبی و کرامات الھی، اجر پویندگان شرف و جویندگان حقیقت و عاشقان معرفت و خادمان
مردم است. این ھمان راه تصوّف است.

از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد ششم ص 39



برچسب ها : تصوف ، صوفی ، سوفیست ، مکاشفه ، عرفان ، دجال ،
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 19 مهر 1396 توسط حسن
بی پیر مرو ظلمات !!

این ضرب المثل عرفانی در زبان ما حاکی از عمق فرھنگ ماست . ظلمات کجاست ؟
ھمانا جھان تاریک ھزاران لای باطن ماست . و این بدان معناست که بی چراغ راه که ھمان پیر روحانی و
امام ھدایت است نمی توان بر وادی خودشناسی وارد شد و تلاش مذبوحانه در این وادی به یاری برخی
شعائر عرفانی و چله نشینی و اجرای برخی آداب صوفیانه و یا حتّی بکارگیری برخی فرمولھا و تفاسیر
روانکاوی مدرن به خودی خود عواقبی بس وخیم دارد که آدمی را یا به جنون و یا جنایت می کشاند که
شاھد بسیاری از این موارد در مکاتب اروپائی خود – کاوی ھا و عرفانھای کتابی و ادبیاتی به یاری مواد
توھّم زا می باشیم مثل پیروان کریشنامورتی ،اوشو، کاستاندا و شعبات ایرانی آنھا در برخی جریانات
شعبه درویشی و روشنفکر بازیھای عرفانی که جز غول تکبّر و خود فریبی تا سر حد تقدیس گناھان کبیره
و اعتیاد و در برخی موارد جنون کامل و جنایت حاصلی ببار نیاورده است .
براستی که جھان اندرون ما ھمان ظلمت و خرابات و آخرت و غیب و ماورای طبیعت ماست و ورود به این
جھان دقیقاً گام نھادن به وادی آخرت و اسرار الھی است که در طبقات اولّیه آن شیاطین و اجنّه در
انتظارند و لذا گفته اند که از ھزار وادی معرفت نھصد و نود و نه وادی تماماً ابلیس شناسی است و
رویاروئی با شیاطین گوناگون که جملگی در کمین ھستند و جز بواسطه یک عارف خداشناس که ھمه
صور و آداب و مکرھای ابلیس را می شناسد نمی توان ره به سلامت برد .
امروزه در کشورمان شاھد ھزاران جوان سرگردان و مجنون و معتاد و بزھکار در این وادی ھستیم که
جملگی کوس انالحق می زنند .

از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد ششم ص 81



برچسب ها : پیر عرفانی ، چله نشینی ، کاستاندا ، ماورای طبیعت ، اعتیاد ،
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 18 مهر 1396 توسط حسن

زندگی عرفانی چیست؟

زندگی عرفانی ، زندگی توحیدی است توحید بمعنائی که سورۀ توحید عرضه می کند : راه یگانگی ، بی

نیازی، بی علت و معلولی و بی تائی .

عرفان یک زندگی تمام عیار و کامل و تمام خواه است و تمامیت حیات و ھستی مادی و معنوی انسان را

یا شامل می شود و یا ھیچ نمی شود. عرفان نوعی فوت و فن یا نظریه و ابزار نیست که در خدمت

زندگی فردی قرار گیرد و زندگی فردی را توسعه یا تعالی بخشد و تکمیل کند بلکه کل زندگی فردی

بایستی در خدمت آن قرار گیرد و در آن حل شود : زندگی عرفانی مثل شجرۀ معرفت است .

عرفان راه زیستن خدایگونه است و برای خدا زیستن و با او زیستن . عرفان آن راه و روشی از زیستن

است که جز معرفت ھدفی ندارد. زندگی عرفانی مکتب اصالت معرفت است . کل زندگی مادی و معنوی

و عاطفی و اجتماعی و سیاسی و شغلی بایستی بر مدار معرفتی که کسب کرده ای قرار گیرد بسوی

معرفتی برتر که البته معرفت الله است و این معرفت تماماً بر مدار خود آزمائی و خودشناسی عمل می

کند. کسب معرفت و اشاعه معرفت دو رکن یک زندگی عرفانی است که در ارادت تمام عیار با یک عارف

ممکن می شود.

زندگی عرفانی یعنی زیستن بقصد یافتن خدا در خود . پس مبدأ این زندگی ھمانا خود است و معاد و

مقصودش خداست . و امّا سنت این زندگی به لحاظ معنا ھمان سنت زندگی انبیاء و اولیاء است که

ھمانا عشق به خدمت خلق است و خدا ھم در فاصله بین خود و خلق خدا یافت می شود .


از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد ششم ص 83



برچسب ها : زندگی عرفانی ، زندگی آسان ، خودشناسی ، عشق ،
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 10 مهر 1396 توسط حسن

لغتنامه عرفانی

عشق : خودپرستی بواسطه دیگری دردیگری و به ھزینه دیگری .

شرک : خداپرستی ذھنی

کفر : خداپرستی آسمانی

ریا : تلاش برای خوب نمائی درچشم دیگران

زیبائی : سیمای بدون برنامه قبلی وفکر بعدی

آزادی : کفایت خودبخودی

خدا : بود نبود

عرفان : خود – خدائی

فلسفه : توجیه جھانی خویشتن

تکبر : وجود خود را در شاًن خود ندانستن

نام : چیزی را تبدیل به علامتی صدادار کردن

شھوت : اراده به فناشدن درغیر

مریض: کسی که راضی شده است

بکارت : پرده ای که راه دل را به نامحرمان بسته است

واژه : عجیب ترین موجود جھان ھستی که ھرچیزی را برای انسان واژگونه جلوه می دھد

ھو : صدای نفس عمیق – نام ذات خداوند

الله: ال + لا – آنکه به نیستی (لا) معروف است

ایمان : عشق به یک انسان عارف و مخلص

غرور : خود – فریبی


از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد پنجم ص 273



برچسب ها : لغتنامه ، تظاهر ، زیبائی ، ازادی ، شهوت ، بکارت ،
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 2 مهر 1396 توسط حسن
آیا تعلیم و تربیت ممکن است؟

مسئله اینست که آیا می توان جوھره علم و گوھره ربوبیّتی را به دیگران انتقال داد ؟
سخن بر سر انتقال نور است و نه سیاھی و سواد و اخبار و عناوین و خواص.
جرجیاس حکیم از بانیان حکمت توحیدی در یونان باستان و از اساتید سقراط حکیم در اصل سوم فلسفه
خودش( نیھیلیزم) می گوید که تعلیم مطلقاً محال است و ھیچ علمی قابل انتقال به دیگران نیست . بی
تردید منظورش از انتقال علم ھمان علم حقیقی و نور معرفت و حکمت بوده است . این اصل از مبانی
عرفان اسلامی و تصوّف نیز می باشد ولی در عرفان اسلامی برای انتقال نور علم و معرفت و حکمت راه
و روشی پدید آمد که از سنّت اصحاب صفه در خانه پیامبر اسلام آغاز شده بود و آن ارادت عرفانی و رابطه
عاشقانه و مؤمنانه بین مراد و مرید ( استاد و شاگرد ) است یعنی ھمان نوع رابطه ای که بین محمّد و
علی یا علی و سلمان و یا سلمان و سائر اصحاب صفّه پدید آمده بود . یکی از ارکان این رابطه ھمان
ھمزیستی و مشارکت جامع در ھمه امور زندگی بھمراه مراد و استاد است و تحت الشعاع نگاه و امر او
زیستن . زیستن با معارفی که یافته می شود : زندگی عارفانه !
ھمزیستی مخلصانه و مریدانه و مؤمنانه با استاد و پیرمعرفت . اینست آن گشایش عظیمی که درعرفان
اسلامی رخ نمود و بن بست نیھیلیزم جورجیاس و سقراط را نجات داد و وادی برتری در قلمرو تعلیم و
تربیت گشایش یافت و انتقال نور معرفت و حکمت و محبّت و ربوبیّت را ممکن نمود .

از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد پنجم ص 164




برچسب ها : تعلیم و تربیت ، آموزش ، تصوف ، عرفان اسلامی ،
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 12 شهريور 1396 توسط حسن

.

روانشناسی و اخلاق


می گویند که روانشناسی در قلمرو اخلاق و عواطف بشری رسالتی جز پوچ سازی و انھدام منطقی
ارزشھا و عواطف انسانی ندارد و به اصطلاح گند ھمه چیز را در می آورد . این ادعا به نوعی درست است
و به نوعی نادرست . روانشناسی مدرن اتفاقاً بطور ایدئولوژیک ( و نه علمی ) کاری جز تقدیس غرایز و
حتّی مفاسد اخلاقی ندارد و اینست که مدرنیزم و اخلاق مدرن بدون استفاده روزمره از مکاتب توجیھی
روانکاویھا قادر به ادامه حیات نیست . ولی آنچه که براستی گند اخلاقیات و عواطف قشری و قرار دادی و
سنتی را در می آورد معرفت نفس است که بر پایه اصول اخلاق الھی به انسان نظر می کند و نسبیّت
ھای ارزشی را در مقابل مطلق قرار داده و لذا ھمه عواطف و ارزشھای عرفی را پوچ می کند . ولی این
پوچ سازی امری خلاق و امیدوار کننده و محرک بسوی اخلاقی برتر و عمیق تر و خالص تر و عارفانه است و
این ھمان تبدیل ارزشھای عرفی به حقایق و اسرار عرفانی است : عرفانی کردن عرف ! که یکی از
رسالتھای نشریه ماست . بی تردید برای حصول اخلاقی خلاق و عاطفه ای عمیق و پویا لازم است که
اخلاق پوسیده و ریائی و عواطف غریزی و جانوری کالبد شکافی شود تا امراض و آفتھایش دفع گردد تا
صدقی عارفانه و محبتی جاودانه ممکن گردد تا در گذار حوادث و بحرانھای ھویتی این دوران و طوفانھای
نیھیلیستی روح انسانیت از میان نرود و با فروپاشی ارزشھای سنتی ، بنیاد اخلاق و معنویت برکنده
نشود. انسان مدرن در شرایطی بسر می برد که اگر ھر روزه مترصد کشف معنائی برتر و ذاتی تر نباشد
ھر آن محکوم به پوچی وتباھی و خود - براندازی است . و جز بواسطه معرفت نفس نمی توان از تباھی

روانکاوی مدرن نجات یافت .


از کتاب" دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد چهارم ص 126



برچسب ها : روانشناسی ، اخلاق ، عواطف انسانی ، روانکاوی ، ارزشهای سنتی ،
.: Weblog Themes By Pichak :.


تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک | قدرت :   آرام بلاگ
ساخت وبلاگ جدید چت روم جای لینک شما
بستن تبلیغات [x]